پس خواهی زد! خالصی داستانی را که... انتظارت را می کشند و بی ریایی نگاه هایی...گرم و حرف هایی که "حرف" نیستند لبخندهایی،بی زهرخند و دل هایی که پاکیشان،سر زبان هر کودکی افتاده است می دانم! خستگی را در نگاهت می شود خواند و خشم را نیز و نا امیدی در لابه لای چین صورتت خودنمایی می کند تو به من خواهی گفت رازهای نگفته ی خویش را که در پس آن همه پندار نهفته اند تو به من خواهی گفت که باورهایت در میان مشت های کوبنده ی ناباوری مرده اند و لبخندهایت همچون مرغی ترسان در میان خروارها خاک پنهان گشته اند تو به من...نه!به دنیا خواهی گفت که اعتماد،سالهاست که رنگ باخته است و عشق...عشق را همان به که در کتاب ها بماند لبخند را می شود تندیسی کرد و برای زیبایی در سر چهار راه ها آویخت چهار راه هایی که راه به هیچ مکانی ندارند تو به دنیا خواهی گفت که اندیشه را خود خاک کرده ای و تابوتش را خود تراشیده ای و داستان هایی که خود آموخته ای از زندگی،از انسان هایی که انسان نیستند از حرف هایی که "حرفند" تو به من خواهی گفت و به دنیا نیز،می دانم! چشم بر لبانت دوخته ام و خیره مانده ام به چهره ای لرزان اما... این سکوتت آزارم می دهد و لبخندد،که به زهرخندی می ماند...تلخ و نگاهت،شوم و دستانت،سرد این سکوت...این سکوت لعنتی آزارم می دهد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:14 توسط سعیده بطحایی |
پنجره ای که اگر گشوده شود رو به پاییزی خواهد بود،سرد و بخاری که می سوزاند دل گرفته ی پنجره را و به بازی می گیرد اشک هایی را که می چکد از آن لبخند خسته ی اتاق صفحه ی بسته ی کتاب و پرنده ای که می گریزد از باد و غباری که در آغوش می کشد فضای خسته ی اتاق را و من که دلگیر نشسته ام ناگهان... هجوم سراسیمه ی باد و پنجره ای که گشوده می شود و اشک هایی که رهایی می یابند از تلاش های نافرجام بخاری موذی... لبخند گرم اتاق صفحه ی ورق خورده ی کتاب و پرنده ای که پناه می گیرد در هوایی ناب و غباری که زدوده می شود و موسیقی ای که پخش می گردد از صدای خوش آهنگ باد در لابه لای شاخه های خشک طعم تلخ،اما دلچسب قهوه و من که آرام نشسته ام در میان ناگهان ترین ها... آیا به همین سادگی خواهد بود؟! زندگی را می گویم!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:34 توسط سعیده بطحایی |
صفحه ی سفید کاغذ به او چشمک می زند.پشت میز می نشیند و قلم را آهسته در میان انگشتانش می چرخاند.مدتی ست که می خواهد داستان جدیدی بنویسد.داستان در مورد آدمی ست که در میان دیوارهایی بلند زندانی شده است.دیوارها از چهار طرف او را در بر گرفته اند و راهی به بیرون ندارند. افکارش در میان دیوارها و شخصیت داستان در حرکت است.چند کلمه ای می نویسد.صدای فریادی در کوچه افکارش را در هم می ریزد.به طرف پنجره می رود و نگاهی به بیرون می اندازد.باز هم همان دعواهای همیشگی خانه ی همسایه که به بیرون کشیده شده است.پنجره را محکم می بندد. صداها قطع می شوند.به طرف میز می رود و قلم را دوباره در دست می گیرد.شخصیت داستان مبهوت در میان دیوارها ایستاده است.دیوارها آنقدر بلندند که به سختی می شود انتهایشان را دید.با صدای زنگ تلفن ازجا می پرد.بدون اینکه به شماره نگاهی بیاندازد با عصبانیت سیم را از پریز بیرون می کشد و موبایلش را خاموش می کند.چند روزیست که از خانه بیرون نرفته است،تلفن دوستانش را هم جواب نمی دهد. تنهایی را ترجیح می دهد انگار.سرش تیر می کشد،قرص همیشگی اش را در دهان می گذارد و بدون آب قورت می دهد،و باز قلم را بر روی کاغذ به حرکت در می آورد. دیوارها سیاهند،سیاه و بلند.شخصیت داستان در پی راهی نیست و آرام در میان دیوارهایی که او را محصور کرده اند نشسته است.قلم را بر روی کاغذ می گذارد، به پنجره ی بسته نگاهی می اندازد و به دری که از قبل قفل کرده است.حالا او در میان اتاق تنها نشسته است.اتاقی که چهار دیوار دارد،دیوارهایی که راهی به بیرون ندارند.شخصیت داستان احساس سر درد می کند.دیوارها هر لحظه به او نزدیک تر می شوند و او بدون هیچ حرکتی آرام نشسته است.تنهایی را در میان دیوارهایی بلند ترجیح می دهد انگار!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:24 توسط سعیده بطحایی |
فنجان قهوه را به طرف خودش سراند.اشعه ی کم رنگی از نور خورشید به درون تابیده بود و گل های ریز فنجان،درخشان تر از پیش به نظر می رسیدند. فنجان را آرام در دست گرفت،کمی از آن را سر کشید و از بالای آن نگاهی به قاب عکس روی دیوار انداخت.عکس زنی بود با موهای جمع شده در بالای سر که روی تخت بزرگی نشسته بود.لبخندی بر لب نداشت و هیچ حسی در نگاهش دیده نمی شد. طعم تلخ قهوه لحظه ای آزارش داد،به فنجان نگاه کرد.این گل های ریز صورتی را دوست داشت،روز تولدش به خودش هدیه داده بود. دوباره فنجان را به لب ها نزدیک کرد و همه ی قهوه را یکدفعه سر کشید.آن را به روی دستمالی برگرداند و چند لحظه ای صبر کرد.به درون فنجان نگاه کرد به خطوط و اشکال درهم آن. چهره اش چند باری در هم رفت،فنجان را چرخاند و باز نگاه کرد.تصویر زنی را دید که لبخندی بر لب نداشت، ناراحت بود انگار. تلخی قهوه و تلخی نگاه زن را در درونش احساس کرد.فنجان را روی میز گذاشت.از جایش بلند شد و به طرف قاب عکس روی دیوار رفت.هیچ حسی در نگاه زن درون عکس نبود،نه حس خوشحالی و نه حس دیگری...انگار مجسمه ای بود بر روی تختی بزرگ.با دقت بیشتری نگاه کرد،چرا تا به حال آن فنجان قهوه با گلهای ریز صورتی را در عکس ندیده بود؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:27 توسط سعیده بطحایی |
لبریز می شوم از همه ی بغض های فرو خورده ای که طعم تلخشان یادگاریست دیرینه از پستوی زمان و لرزشی سرد،در دستانم در من،نفوذ می کند انگار رسوب می کند در گلویم این بغض نگاهم را بر زمین دوخته ام و مزه مزه می کنم این تلخی را باید رها شوم،شاید اشکی اما... قورت می دهم همه ی آنچه را که بغض کرده ام نگاهم را از زمین پس می گیرم لبخندی بر لب با چهره ای که سرخ است از سیلی باران در میان مردم قدم می زنم و باز نقاب خوشبختی را بر چهره می گذارم باید در تنهایی گریست مبادا که دیگری چشمانت را ببیند! 
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:32 توسط سعیده بطحایی |
افکار پریشان را از آرشیو تو در توی ذهنم پاک خواهم کرد و فردا،شعری خواهم سرود به وسعت آبی آسمان که در آن از فریادهای تلخ خبری نیست و از صدای گریه های مبهم شب من فردا،شعری خواهم سرود که در آن از مرگ سهراب ها خبری نیست از ترس ازدحام ها و از گریزهای همیشگی چشم ها همه خندان خواهد بود و آرزوها همه دست یافتنی من فردا، شعری خواهم سرود و در آن از چهره های بی نقاب سخن خواهم گفت و از مردمی که دروغ را نمی شناسند و در پشت واژه ها گم نخواهند گشت من فردا،شعری خواهم سرود که در آن از لبخند های ساختگی خبری نیست از گام های پر شتاب از کوچه های بی عبور و از کینه های ابدی من،فردا را زندگی خواهم کرد اگر... اگر... آه...من در خیال پردازی استادم انگار! 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:45 توسط سعیده بطحایی |
خنده ای بر پهنای صورتش نمایان شد.خنده ای بلند،بلندتر از هر صدایی که تا به امروز شنیده بود.از خودبی خود شده بود.بر زمین می غلتید و با صدای بلند می خندید. مردم ناباورانه او را نگاه می کردند. جمعی از عابران در اطرافش حلقه زدند،اما او بی توجه به خنده هایش ادامه می داد. یکی از حاضران که مرد جوانی بود و کیف چرمی در دست داشت،به آرامی گفت:"این بیچاره هم عجب دل خوشی داره،کاش همه دیوانه بودند!"صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد و مردم هر کدام می آمدند،مکثی می کردند، سری تکان می دادند یا پوزخندی می زدند و می رفتند.پیرزنی که سبدی از میوه به همراه داشت،گفت: "حتما خونه اش همین نزدیکیه،کسی نیست که این مرد رو بشناسه؟!"صدای خنده ها تمامی نداشت. آقایی میانسال که در حال عبور بود و انگار عجله هم داشت،مکثی کرد و زیر لب گفت:"بذارید بخنده، حالا که ما نمی تونیم حداقل این دیوانه به جای ما بخنده". پسر بچه ای که دستش در دست مرد بود،سرش را بلند کرد و پرسید:"بابا جون،چرا این مرد اینقدر می خنده؟!شاید اتفاق خنده داری براش افتاده!" مرد جوانی که کیف چرمی داشت،گفت:"نه جانم،این مرد دیوانه ست...فقط دیوانه ها اینقدر می خندن." مرد انقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد.سالها بود که اینچنین می گریست. گریه ای که هیچ کس را غمگین نمی ساخت.گریه ای که دیگری آن را باور نمی کرد. و او هم چنان گریست و گریست. در برابر ناباوری چشم های تماشا...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:38 توسط سعیده بطحایی |
در آینه خیره شد.برق چشمانش و آن لبخند های زیبا تمامی نداشت. تصویر آن نگاه های مهربان بی اجازه در ذهنش جا خوش کرده بود و انگار حسی تازه را در او بیدار می کرد.با خود اندیشید شاید پنجاه سالگی کمی دیر باشد برای از نو آغاز کردن.برق چشمانش تبدیل به شرمی معصومانه شد.موهایش را به سادگی همیشه بست.رژ لبش را پاک کرد و روی تخت خالی درازکشید.فردا به بچه ها قول داده بود پیتزا درست کند. پول تلفن هم باید پرداخت می شد.اگر کمی سوسیس هم به پیتزا اضافه کند خوشمزه تر می شود. قارچ هم باید می خرید.امروز لباس های کثیف داخل سبد به او چشمک می زدند فردا باید آنها را می شست. خستگی آزارش می داد.چشم هایش را بست و فراموش کرد که فردا پنجاه سالش تمام می شود!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:9 توسط سعیده بطحایی |